سخن گفتن يك احتياج است اما گوش دادن يك هنر (يوهان ولفگانگ فون گوته)
براي آخرين بار
ابهام نامه آغازين:
همه رودخونه ها بي آب
شكسته قامت مهتاب
براي اين دل عاشق
تموم زندگي در خواب
تموم جنگل ها خالي
يا سيل برده يا خشكسالي
غم گل هاي خشكيده
ز هم دنيا رو پاشيده
---
ميگن دنياست حيرونه
ميگم نه! دل پريشونه
---
من كه تو لاك خودم بودم
يه عمريه كه من مردم
نمي ديدي مگه هر روز،
سر خاك خودم بودم!
---
زندگي بيشترش سوختن است
درس آموختن است
زندگي فانوسي است لب درياي خيال، آويزان
مي توان آن را ديد و نه بيش،
روشن است اما به اندازه خويش.
زندگي تابلويي است نيمه ي راه،
كه ز سرمنزل مقصود خبر ميارد.
كار او هشدار است،
گر مسافر راهش بيدار است.
زندگي تجربه ي تلخ فراوان دارد،
دو سه تا كوچه و پس كوچه
و اندازه يك عمر بيابان دارد.
زندگي زنداني است كه در آن،
بيشتر از زنداني، زندانبان دارد.
---
من به دنبال اتاقي خالي،
روزها مي گردم، تا از اينجا بروم.
من به دنبال اتاقي خالي،
كه از دل پنجره اش عطر گل بوته ي شبنم زده اي مي گذرد،
كه از دل پنجره اش ناله و سوز ني غم زده اي مي گذرد،
روزهاست مي گردم تا از اينجا بروم.
من به دنبال گليمي ساده، سقفي از چوب و حصير، سردري افتاده،
من به دنبال هواي خنك آزادي و دري، پنجره اي باز به يك آبادي،
روزهاست مي گردم تا از اينجا بروم.
من به دنبال هوايي نه چنين آلوده،
روزگاري نه چنين افسرده،
روزهايي نه چنين پژمرده،
روزها مي گردم تا از اينجا بروم.
من به دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم،
كه از سر كوچه ي آن جوي آبي، چشمه اي مي گذرد،
كه مرا عصر به عصر به تماشا ببرد.
روزنوشت:
سلامي به روشني آفتاب خدمت دوستان گل روزنوشتي ام!
نميدونم از كجا و چطوري شروع كنم. همه ي حرف هايي كه ميخواستم بزنم، يه جورايي تو ذهنم به اندازه 200 خط دوره كردم. اما الان كه اينجا نشستم، چون فكر مي كنم همه رو گفتم ديگه چيزي به ذهنم نمياد. ميدونم خيلي هاتون ديروز و امروزتون رو با يه علامت سوال گنده تو ذهنتون سپري كرديد كه "چرا؟!". خيلي ها، هنوز تو شوك روزنوشتي هستن كه اين دو روز علي نوشته بود. از ديروز تا الان، پيغام پشت پيغام مياد كه: "چرا؟ چي شده؟" و سوال هاي ديگه تو اين مضامين. بعضي ها اينقدر اظهار لطف داشتن كه كم كم داشتن اشك من رو هم در مياوردن. خيلي خوشحالم كه از روزنوشت قشنگ ترين خاطره ها رو با خودم ميبرم. خوشحالم كه اين رفتن، براي من قشنگ ترين رفتن بود.ميخوام به همه بگم كه چه دوستهاي خوبي دارم. خيلي از اظهار الطاف دوستان رو توي كامنت ها ديديد، اما الان ميخوام بعضي از اون خصوصي هاش رو كه با ايميل و آفلاين و... فرستاده شده بود رو هم اينجا بذارم كه بدونيد من در كنار چه كساني بودم.
خاري بودم در اين گلستان كه با رفتنم گلستان پا برجا خواهد ماند.
پيشاپيش از دوستاني كه متن هاي خصوصيشون رو اينجا ميذارم عذرخواهي مي كنم، سعي مي كنم طوري ويرايششون كنم كه اگر دوست نداشتند، قابل شناسايي نباشند:
1. سلام حامد جان خوبي؟ از ديشب فكرم مشغول تو شده. حسابي با خودم درگيرم.خيلي ناراحت شدم. همه اش فكر ميكنم چرا رفتي؟ واست ميل زدم چون من هم به قول خودت در مقابل آدمايي كه ميبينم و يا حتي نميبينم احساس مسئوليت ميكنم. چه برسه به تو كه توي يه مدت خيلي خيلي كمكم كردي. شايد داري از خودت فرار ميكني. من هم همين كار رو كردم از خودم فرار كردم. دائم خودمو سانسور ميكنم. دائم با خودم كلنجارم. اما همچنان در حال فرار از خودم هستم. دوست دارم يه چيزي تمام اعمال و كارا و گذشتمو ري ست كنه. همه چي پاك بشه و برگرده به گذشته. اما نميشه . ممكن نيست. حامد خان اينو بدون زندگي خيلي پر پيچ و خمه. مشكلات هم خيلي زيادن. دركت ميكنم خيلي خوب در كت ميكنم . اما اون حامدي كه هميشه مي خنديد نبايد جا بزنه. هر چند كه ميدونم خيلي مواقع خنده هات ظاهري بودن. فقط براي اين ميخنديدي كه مبادا ديگران حتي با يه ذره ناراحتي ات ناراحت بشن و غصه بخورن.حالا من هم اجازه نميدم كه يه نفر كه اينقدر هواي ديگرانو داره خودش غصه دار بشه . بهت چندين بار گفتم اما يه بار ديگه هم ميگم كه تو خيلي جلوتر از سنت فكر ميكني. ( رو اين حرفم حساب كن . چون اصلا از نون قرض دادن بي خودي به كسي خوشم نمياد ). بايد قدر خودتو بدوني . اما خيلي خوب ميدونم همين بيشتر فهميدن و درك كردن ، سخته. ادمهايي كه نميفهمن معمولا آدماي راحت تر و فارغ بالتري هستن.اما اونايي كه مي فهمن دائم تو رنجن. ببين نميخوام براي كسي كه تا اين حد عاقله بشينم و سخنراني كنم. تازه من كي باشم كه بخوام تو رو وعظ و موعظه كنم. اما اينجا مي خوام بزرگتر بازي در بيارم. مي خوام بهت بگم كه چرا كسي كه اينقدر خوب لالايي بلده خوابش نميبره؟ نميدونم بايد بهت چي بگم. اما به عنوان يه بزرگتر از دستت عصبانيم. توي اين مدت به خاطر دوري از يه نفر خيلي گريه كردم. فكر نميكردم كه دفعه ي دومي هم باشه، اما بود . همين ديشب با خوندن متني كه دوستت علي آقا نوشته بود اشكم در اومد. اگه قبل از آشنايي باهات و حرفايي كه بهم زدي مي رفتي ككم هم نميگزيد. اما ديشب دومين بار بود كه اشكم در اومد. اين كه ديگه اونجا چيزي نمينويسي خيلي خيلي برام سخته. تكليف ماها كه دلمون تنگ ميشه و نميتونيم ببينيمت چي ميشه؟ آقا حامد . من خيلي دير شناختمت. آدم بايد تو خواب خرگوشي باشه كه يه گنج به اين خوبي بغل دستش باشه و نبينتش . براي ماها كه تو رو فقط تو اين عالم مجازي ميبينيم نبودنت و ننوشتنت برامون خيلي سخته. خوش بحال دوستايي كه توي دنياي واقعي ميبيننت . حامدي قدر خودتو بدون . نذار غم بشه تمام زندگي ات. من كه ديگه نبايد اينا رو براي تو بگم. تو خودت استادي. من تازه داشتم شاگردي تو ميكردم. فقط بدون كه حرفايي كه بهم زدي خيلي روم تاثير داشت. اون چند وقتي كه باهات حرف ميزدم تو بد شرايطي بودم. ولي با حرفات واقعا آروم ميگرفتم. از اين بابت ازت خيلي متشكرم. من دارم فكر ميكنم از خدا هم كمك خواستم كه فراموش كنم . تا حدودي هم موفق شدم. از اين بابت مديون تو هم هستم.( اينو از صميم قلبم ميگم ) توي اين شبا ممكن نيست كه يه شب دعات نكنم. دائم از خدا ميخوام كه همينجور كه تو اينقدر مهربوني و به ديگران كمك ميكني بهت كمك كنه. وقتي بهم يه نفر اينجوري نديده و نشناخته كمك كرده نميتونم از كنارش راحت بگذرم. همينجوري راحت از خيلي ها نميگذرم تا چه برسه كسي مثل تو. مشكل تو رو مشكل خودم ميدونم. هر كمكي از دستم بر بياد حاضرم برات انجام بدم. من نميتونم چشمامو ببندم... بهت كه گفتم نميشه چشماتو رو خيلي چيزا ببندي... حامد تو خيلي مستعدي . با چيزايي كه ازت ديدم ميدونم كه در آينده خيلي موفق ميشي. خواهشي كه ازت دارم اينه كه نذاري غصه وجودتو تسخير كنه. اين همه اطلاعات از اين همه چيزاي مختلف براي كسي در سن تو تحسين برانگيزه. كسي كه تو سن و سال تو اينقدر ميفهمه نبايد خودشو كم و پايين بگيره. نبايد بذاره مشكلات خمش كنن.( باور كن اگه كس ديگه اي جاي تو بود ، شايد برام اينقدر اهميت نداشت . اما تو..) اينو يادت باشه زندگي با هيچ كس تا حالا خوب تا نكرده . مشكلات براي همه هست . اما من مطمئنم . برام مثل روز روشنه كه تو خيلي چيزايي رو كه من تو همين ... سال ديدم نديدي. من با چيزايي برخورد كردم و تجربه هايي دارم كه فكر كنم بيشتر مربوط به يه آدم پنجاه ساله ميشه تا كسي هم سن و سال من. البته خدا رو شكر ميكنم كه تقريبا هيچي كم نداشتم. اما نميتونم ببينم يه پسر به اين خوبي مثل تو جا بزنه( شايد هم دارم تند ميرم؟) كسي كه اين همه به ديگران لطف داره. بي انصافيه كه ديگران راحت از كنارش بگذرن . اينا رو نوشتم كه بدوني كه مشكل تو برام مهمه. حالا هر چي ميخواد باشه. فرقي نميكنه. هر كمكي كه از دستم بر بياد ( البته اگه اسمشو جسارت يا فضولي نذاري ) حاضرم انجام بدم. به قول خودت نذار كه لبخند از لبهات دور بشه. منتظر روزنوشت امروزت ميمونم. حامدي مواظب خودت باش. ازت خداحافظي نميكنم چون خيلي باهات حرف دارم.
2. من باهات قهرم. ديگه نه من نه تو. نه تو نه من. به ... هم گفتم باهات قهر كنه.
3. سلام حامدي. خيلي نگرانتم. تو رو خدا زود بيا بگو چي شده. دارم دق مي كنم از نگراني. حتي خودت نيومدي آپ كني. زود زود بيا
4. استاددددد. يعني چي كه داريد ميريد؟ نوشته هاي شما در وبلاگ، يك دريچه ي تازه اي براي من بود. چرا داريد اين درچه ها رو مي بنديد؟ كجا ميخوايد بريد؟ من مهر آميز ترين و دوستانه ترين احساس رو به شما دارم... ولي... اگه... اصلا نميدونم تو اين مواقع چي بگم، كه هميشه بي فايده بوده. ولي حداقل اگه ميريد، براي هميشه نريد. حداقل منو بي خبر از خودتون نذاريد.
5. سلام حامدي. خوبي؟ اين چه كاري بود كه كردي؟ بايد توضيح بدي. يه دليل قانع كننده. مفهوم شد؟ منتظر ميمونم كه ببينم چي ميگي!
و چندين پيام مشابه ديگر...
-------
اينها رو براي اين اينجا نذاشتم كه بگم ببينيد چقدر هوادار و طرفدار دارم! نه، اينها رو براي اين اينجا گذاشتم كه بگم ببينيد چه گل هايي اطراف من هستن. ببينيد خوانندگان روزنوشت چه آدم هايي بودن. بايد اعتراف كنم كه وقتي اينها رو ميخوندم، احساسي به جز ناراحتي نداشتم. ناراحتي براي اينكه هميشه آدمهايي اطرافم هستن كه بهترينند و من... . بهترينند، چون حداقل خيلي نزديك به من فكر مي كنن. فكرهايي كه من بهشون احترام ميذارم. خيلي ها اومدن تو روزنوشت و رفتن، اما اونهايي كه موندند، همونهايي بودند كه اسمشون براي هميشه تو ذهن من به عنوان بهترين آدم هاي زندگيم ثبت شد و من...
رفتن من بخاطر مشكلات مقطعي و يا به قول خودمون جوگير شدن نيست. اتفاقا صبر كردم تا حالم كاملا خوب بشه و بعد تصميم بگيرم كه تصميم عجولانه نباشه.
وقتي زندگاني آدم به زندگي روزمره و گذر عمر تبديل ميشه، خيلي چيزها فرق ميكنه. خيلي چيزها عوض ميشه. خيلي چيزها رو عوض مي كني و...
بعضي كارها هستن كه يا نبايد شروع كني و يا اگه شروع كردي، بايد تا آخرش بري. يكي از اونها روزنوشت بود. هيچ وقت يادم نميره كه تصميمش رو يه شبه گرفتم. يه شبه ثبت كردم، يه شبه استارت زدم. تو 246 روز به اينجا رسوندمش. اما فكر نمي كردم كه يه شبه هم تعطيلش كردم. ساختارش اين نبود. اون روزها مي نوشتم، نه از خوشي ها، اما با دل خوش. اون روزها همه چيز درست بود. نه، يه چيزي مشكل داشت. آره! يه مشكل بزرگ. يه امتحان. امتحاني كه خوب صبر و طاقتم رو تو زندگي محك زد. امتحاني كه نصف انرژي دوران جواني من رو گرفت. تونست من رو خم كنه، اما نشكستم. هر چي كه بود تموم شد و نمره ي قبولي داشت. هنوز اون امتحان كامل تموم نشده بود كه چند تا امتحان ديگه پشت سر هم و همزمان از من گرفته ميشد. فكر مي كردم كه با حل شدن اولي، تو دهه سوم زندگي ديگه مشكلي نيست. اما چه ميدونستم كه روزگار چه نقشه هايي براي آينده كشيده! چه ميدونستم كه هيبت باد خزاني هم هست!
وقتي ايميل ها، آفلاين ها، كامنت ها و sms هاي اين يكي دو روز رو ميخوندم، اصلا حس خوبي نداشتم. خيلي ناراحت شدم. ناراحت تر از قبل. اما از يه جهت خوشحال شدم. از اين جهت كه دوستان خوبي مثل شما دارم كه اينقدر...
ميتونم با جرات بگم كه روزنوشت تنها جايي بود كه پا گذاشتم و دوستاني كه در اونجا پيدا كردم همگي "خوب" بودند. از اين بابت خوشحالم چون الان كه دارم ميرم، همه ي روزنوشتي ها رو ميشناسم، اونم خيلي زياد. از اين خوشحالم كه از كنار هيچ كدوم از اين دوستان بي تفاوت نگذشتم. از اين جهت به خودم نمره قبولي ميدم، اما از اين بابت كه رفيق نيمه راه شدم، ناراحتم. هيچ وقت فكر نمي كردم كار روزنوشت به اينجا برسه. مشكل فقط روزنوشت نيست. مشكل خيلي چيزاست. خيلي چيزا رو حذف كردم. خيلي چيزا رو دور ريختم. باد اين خونه تكوني خيلي ها رو با خودش برد. خيلي ها رو بهم ريخت. دوست نداشتم اينجوري بشه، اما ديگه دست من نبود. اگه يادتون باشه، خيلي وقت بود كه ميخواستم اينجا رو تعطيل كنم. اما ترديد داشتم. معمولا كم پيش مياد كه سر مسئله اي تو زندگي ترديد داشته باشم. اما هر وقت هم كه ترديد داشتم، هيچ وقت نتونستم كاري انجام بدم. براي همين شب خوابيدم و وقتي صبح بلند شدم، تصميم گرفتم روزنوشت رو تعطيل كنم. چند ساعت گذشت، ديدم شايد انصاف نباشه. نميدونم در حق كي يا چي، اما گفتم شايد درست نباشه. عصر جمعه زنگ زدم به عكاس روزنوشت. گفتم از امشب تو مي نويسي. اولش شوكه شد. گفت: يعني چي؟! گفتم همين! پسورد رو بهش دادم. گفتم بعدا خودم ميام يه نامه ي خداحافظي مي نويسم و ميرم. ديدم ديگه نميشه هيچ چيز رو ادامه داد. از اين زندگي روتين كه هر لحظه يك كسي يا يك چيزي از راه ميرسه و يه دغدغه ي فكري براي من درست ميكنه خسته شدم. مهم نيست كه براي من دغدغه ي فكري درست بشه، چون من عادت دارم. مهم اينه كه همون دغدغه ي ايجاد شده، يه گره كور بوجود مياره كه دودش فقط تو چشم اطرافيانم ميره و نه من! منم دوست ندارم هيچكس در هيچ موردي كوچكترين ضربه روحي ببينه و يا ناراحتي فكري براي كسي بوجود بياد. سعي كردم كه تو روزنوشت خودم باشم. بعضي وقت ها بودم، اما بيشتر اوقات هم نه! ديگه وقتشه كه يه اعتراف ديگه هم كنم. آره! خيلي وقت ها بود براي اينكه كسي به وضع حالم شك نكنه، وقتي بهم ريخته بودم، براي اينكه كسي متوجه حالم نشه، اينجا از خوشي مي نوشتم. طوري مي نوشتم كه انگار از خوشي دارم بال در ميارم. اما اونها متن هاي همون شب من نبود. يه سري متن آرشيوي بود كه از قبل (وقتي وضعيت عادي بود) مي نوشتم و آرشيو مي كردم براي روز مبادا. براي روزهايي كه وقتي ناي "خوب نوشتن" نداشتم و حالم خراب بود، آخر شب بيام يه copy و paste ناقابل بكنم و برم! فردا هم وقتي مي اومدم كامنت هام رو ميديدم كه همه چيز عاديه و كسي شك نكرده، خيالم راحت ميشد و ميرفتم. خب اين روزنوشت بود؟! اين اونجايي بود كه من دنبالش مي گشتم؟! خدا رو شكر كه روزنوشت تا حالا مسبب شر نشده، اما همين كه ميخواستم آخر شب بيام و از روي ناچاري با دل به ظاهر خوش بنويسم، خيلي...
امروز رو كه نگاه مي كنم، مي بينم كه تا حالا تصميم به آزار كسي نداشتم. اما خيلي وقت ها حضورم باعث آزار خيلي ها شده. يعني اينكه اگه اصلا وجود نداشته باشم، خيلي بهتر از وجودم هست. چند وقتيه كه اين مسئله بهم ثابت شده.
سخني با روزنوشتي ها:
از بچه هاي روزنوشت خاطره هاي زيادي دارم. 8 ماه با تك تكشون زندگي كردم. نميتونم خاطره نداشته باشم. حالا كه دارم ميرم، دوست ندارم كسي ناراحت باشه. اگه ببينم كسي غمگين ناك شده، خودم حالش رو ميگيرماااا
براي پورج: يه ذهن خلاق، يه متفكر، يه... نميدونم چي بگم. ميدونم چي هستي اما نميدونم چطوري بگم. يادته گفتي منو تو يه كلمه تعريف كن؟ خيلي زور زدم، اما واقعيتش اين بود كه تو يه جمله هم نتونستم، چه برسه به يه كلمه. مواظب خودت باش. همچنان هم تلاش كن كه ديگه كم كم بري سر خونه زندگيت. چند روز ديگه بگذره، كسي نمياد خواستگاريت
براي هدي: يكي از پايه ثابت هاي اول شدن تو روزنوشت. شايد به تعداد انگشت هاي دست هم نديده باشم كه كسي بجز تو و پورج تو كامنتيك من اول شده باشه
پورج كه اين اواخر كم لطفي ميكرد، ولي تو هميشه بودي و بعد از اين هم بايد باشي
در مورد اون چيزي هم اين روزها فكرت رو مشغول كرده: اگه ديدي صلاح نيست، اصرار نكن. شايد خدا سرنوشت هاي قشنگ تري رو برات رقم زده. تو كه خبر نداري. يه روز مي بيني زندگي اينقدر قشنگ شده كه فكرش رو هم نميكردي. "صبر" تنها چيزيه كه تو زندگي بيشتر از هر چيزي بدرد ميخوره. آره، آدم يك بار به دنيا مياد، يك بار... و يك بار هم ميميره. اما يادت نره كه بايد بهترين استفاده رو از همين يك بارها بكني
برات آرزوي موفقيت ميكنم و دعا ميكنم كه هموني كه صلاحه، خدا برات رقم بزنه. نه اوني كه تو ميخواي (شايد صلاح همون چيزي باشه كه تو ميخواي
) خدا عالم است.
براي نيلوفر: بچه جان بشين درس هات رو خوب بخون، نمره 20 بگير با مهر صد آفرين
بالاي دفترت هم عكس بز بكش
(ياد يه خاطره اي افتادم: سال اول دبيرستان يه دوستي داشتيم كه موهاش فرفري بود، هميشه پاك كنش رو برميداشتيم با خودكار روش عكس بز مي كشيديم. حالا چند سالي هست كه اين بزه رفته آمريكا
) ديگه سفارش نكنمااا. چشم من رو دور نبيني از اندروني بياي بيرون
براي قاصدك: زندگي خيلي آسون تر از اون چيزيه كه فكر ميكني (حالا با خودت ميگي اين كه بالا اون چيزا رو گفته حالا اومده داره روضه ميخونه) خدا رو شكر هنوز تو زندگي كم نياوردم. اگه الان دارم ميرم، براي اينه كه دارم خونه تكوني ميكنم كه كم نيارم. فرار كه نميكنم. هميشه بگو "من هستم!". اما نگو "من ميمونم براي...". كار تو، موندن نيست. كار تو، بودنه! بايد باشي. وقتي باشي ميتوني به بقيه هم كمك كني. وضعيت تو الان خيلي هم خوبيه. خودت رو دست كم نگير. تا زماني كه به ايده آل هات نرسيدي دست بر ندار! با خودت نجنگ. اوني كه الان اونطرف جنگ تو هست، زندگيه! نه خودت. هر انساني از يه چيز يا يه كسي انرژي ميگيره. يه چيز يا كسي كه به آدم اميد ميده. اگه تا حالا پيداش نكردي، دنبالش بگرد حتما پيداش ميكني. ايده آل هات رو هدف قرار بده تا از روز به روز زندگيت لذت ببري. نگو كه ايده آل نداري، چون امكان نداره كه