|
|
|
|
سخن گفتن يك احتياج است اما گوش دادن يك هنر (يوهان ولفگانگ فون گوته)
|
|
|
 |
|
|
 |
 |
پرايوت پايلت لايسنس
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
شايد اين آخرش باشه... |
|
|
روزنوشت:
چه عجب بعد از n ماه بالاخره تونستيم بگيريمش (تصحيح مي كنم: گرفتيمش! وگرنه اونا كه نميدادن) 338 روز پيش امتحان دادم 205 روز پيش چك شدم امروز اومد...
شماره 936 تاريخ صدور: ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷ Aeroplane, Class Rating: Single Engine, P1
حتي نميشه باهاش از ويدئو كلوپ محله فيلم اجاره كرد! ارزش تا اين حد |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (هیچ بخشی) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
بالاخره حاصل شد
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
بابا من كه ميدونم داري چيكار مي كني من خودم ختم روزگارم. حتي اگه گوش هام هم مخملي باشه، باز اونقدر گيرايي دارم كه بدونم داري چيكار مي كني.خيلي زور ميزني عزيزم. |
|
|
روزنوشت:
بالاخره حاصل شد... خيلي چيزا ديديم فالو مي مارشالر ترافيك گنده بنزين با ماشين W.C و يه عالمه ترك! |
|
|
پي نوشت:
OIIP/OITT, 3 hrs OITT/OIIP, 3 hrs امروز پارسال (بزرگترین غم زندگی) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
پاچه به پاچه
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
اي ول... FS W in LDN |
|
|
روزنوشت:
تا چند ساعت ديگه ميخوايم بريم تبريز اينم طلسم شده امروز رو نميدونم چي ميشه ديگه... يا پاچه به پاچه ميشيم يا بخير ميگذره احتمال پاچه به پاچه شدن خيليه. شديدا ميخارم! |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (سحرخیز) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
زرت و پرت جناب دکتر
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
اي بابا اي بابا من از بيگانگان هرگز ننالم، كه هر چه كرد... اي بابا! |
|
|
روزنوشت:
كلاسه داره تهش در مياد دكتر ديگه زرت و پرت نمي كنه شايد يادش رفته شايد ديگه از ريخت و قيافه ي ماها خوشش نمياد فقط سعي مي كنه درس بده تا فردا كه ديگه از شر ما يا ما از شرش راحت بشيم حالا من كه نمي بينمش ديگه |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (قضا و قدر یا غفلت؟) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
همه چيز بجز يكي دو بُعد
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
من بي صدا بودم بعد فرياد شدم حالا هم فرياد بي صدا شدم حنجره م پاره شد سرطان حنجره گرفتم صدام در نمياد ميخوام يه كم دور باشم شايد آروم تر بشم |
|
|
روزنوشت:
پراكندگي حرفهاش اعصابت رو خرد نمي كنه از خودم جمع و جور تره حداقل مي فهمه چي ميگه من اگه نفهمم هم به كسي بر نميخوره فقط رو مخ ميرم
معمولا كسايي كه همه چيز ميگن، تند ميگن اينم تند ميگه
همه چيز داره بجز يكي دو تا بُعد! |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (من و خواب) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 22:47 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
آسمون دل گرفته رویایی
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
خوب ساختن كاري نداره كج نساز! خوب ساخته ميشه |
|
|
روزنوشت:
با اينكه خيلي وقت ها روزگار بد ميگذره، اما هيچ وقت لحظات خوش و خلوت و ساكت و آروم پارسال همين موقع ها يادم نميره... هواي خنك نم بارون آسمون دل گرفته ي رويايي حس ناب پرواز در خلوت... شيرين بود فقط بودددد! |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (بهونه برای مخ کار گیری) |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
اولين سالگرد اولين پرواز سولو
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
گفتی: بگو به کدام سمت پرواز کنم؟ گفتم: در آسمان مرزی نیست. به هر سو که نگاه کنی جای پرواز خالیست... گفتی: طعنه میزنی به آسمان؟ گفتم: نه! طعنه می زنم به زمین که زیر پاهامون سفت و سخت ایستاده است... پرواز به پایان می رسد اما پرنده رازی در دل دارد که زمینی ها نمی دانند... |
|
|
روزنوشت:
بهترين روز زندگي بود... هيچ وقت نبايد بهترين وجود داشته باشه هميشه بهترين ها بايد در آينده باشن
سالگردش هم مثل خودش قشنگ... |
|
|
پي نوشت:
Capt Z... , VHI , 04:30 , 05:30 , 01:00 , T.P , T&G: 6 , QNH:1009 , Call Sign: 01 , Headwind
Solo Check Ride: Capt Z(S)... , VHI , 05:45 , 06:45 , 01:00 , T&G: 6 , QNH: 1009 , Call Sign: 04 , Flat tire due to hard brake after short field landing by capt
First Solo: 07:00 , 07:30 , 00:30 , T.P , QNH: 1009 , Call Sign: 05 , Headwind |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
کیف قاپی
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
ترجيح ميدم هيچي نگم سكوت دم عيدي هم عالمي داره... |
|
|
روزنوشت:
پارسال كيف هامون رو دزديدن كتاب هامون رفت شايد اگه با كتاب نو درس نميخونديم، قبول نميشديم گاد نوز!  |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (راید یازدهم) Capt Z... , VHI , 12:00 , 13:00 , 01:00 , T.P , RWY 12 , T&G: 6 , QNH: 1003 , Wind: 14 kts from E |
|
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
عبور از پل لغزنده
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
اين روزا از هر چي ميگيم، همه به خودشون ميگيرن |
|
|
روزنوشت:
كلكمون گرفت يه سيستمي پياده كرديم كه از يه پل رد بشيم از پل رد شديم ولي شايد يه روز اين پل بريزه مهم نيست، چون ما ديگه رد شديم اما مهمه، چون شايد بخوايم بازم از روي اين پل بريم و بيايم
فعلا فقط خوشحال باشيم تا ببينيم بعدش چي ميشه |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (سگ کشی) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 22:20 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
یه کم خیلی مهم
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
ما تابع سينوسي را به اوج مي رسانيم اين يعني اينكه: ما مي توانيم! با من!!! |
|
|
روزنوشت:
يه كم مهم يه كم خيلي مهم نه مهم تر از قبل اما يه كم مهم تر واسه بعد
چشم به کَرَم او داريم. |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (عید دیدنی الکترونیکی) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
آخرین پرواز
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
آخرين عشق! آخرين پرواز اون محيطي كه ميخواستم فراهم نشد اما خب... هميشه شرايط، دلخواه نميشه! |
|
|
روزنوشت:
داشتيم حالمون رو مي كرديمااا گفتيم اين آخر كاري مثل آدميزاد بيايم و بريم مگه ميذارن؟ آخه این گم شدنتون چي بود ديگه! حتما لازم بود همون روزي كه من ميخوام شرم رو كم كنم؟ همه بايد دنبالتون بگردن؟ منتظر خبر مرگ بوديم يا دود سياه! داشتم صدا رو ضبط مي كردم؟ ميدونيد اگه ميمرديد چه حالي ميداد؟ تنها كسي بودم كه ازتون يه چيزي شبيه CVR البته نه مال خودتون رو داشتم. حيف شد زنده مونديد، نه؟ فقط بلد بوديد به ما ضد حال بزنيد.
بهر حال آخرين خاطره هم تمام شد. هوا خراب بود اونها هم كه گم شده بودن اصلا حال نداد رسما خراب شد ديگه ديگه... 40:50 |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (عقده یک کلمه چهار حرفی) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
يك پايان خوش
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
فكر كن فكر مي كني عمل بدي انجام شده... اما بعد مي فهمي كه هيچ عمل بدي انجام نشده بابا مُرديم از اين همه تاثير گذاري! |
|
|
روزنوشت:
آسمان آبي بود ماهي فكر كرد درياست پريد
بالاخره بعد از گذشت 75 روز از امتحاني كه داديم، روز چك فرا رسيد. واقعا آدم با آدم چقدر فرق داره. چه آدم گلي چقدر با كلاس چقدر با شخصيت يه چيز فوق خوب در حد فجيع اي كاش خيلي ها مثل اين بودن (كه نيستن!)
همه چيز عالي انجام شد! اينقدر كه خودم هم از خودم راضي بودم.
پ.ن: فردا فقط 40 دقيقه خاطره، كار رو تموم مي كنه و ميره براي صدور گواهينامه. |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (هفت هفت هشتاد پنج) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
بازی با قسمت
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
سيرك عروسك خيمه شب بازي ملعبه؟ بازيچه؟ فقط خواب خواب خيلي مي چسبه اما اگه بذارن...
يه حس بد دارم |
|
|
روزنوشت:
تو «قسمت» نميشه دست برد هر طور كه باهاش بازي كني، باهات بازي مي كنه. اما اگه قرار باشه كه نشه، هيچ وقت نميذاره اوني كه تو ميخواي بشه. به اين ميگن قسمت! زياد باهاش بازي نكن.
پ.ن: بعضي ها خيلي دوست دارن ما PIC بشيم و از شرمون راحت بشن. اما من دوست دارم PIC بشم و پام رو اونجا نذارم (واقعا دوست دارم هاااا. جدي جدي!) |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (زندگی قیفی) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 23:59 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
ماجرای بچه خر ما
|
 |
|
 |
|
|
ابهام نامه:
قلبت مياد تو دهنت و ميره پائين كه مثلا... دستت درد نكنه با اين آشي كه پختي حداقل خودت يه قاشق ازش بخور نوش جونت خودت كردي كه لعنت بر خودت باد اي بميري آدم «حرف گوش نكن» |
|
|
روزنوشت:
آن محمدي را كه نميشناختيم امروز رفتم ديدنش عجب آدم گلي بود! اول كلي به چاكرت فحش دادم كه: «والا نميدونم چه غلطي كردم كه فقط من با اين افتادم» حالا امروز كه ديدمش، تازه فهميدم به به چه آدم خوبي! وقتي همه فهميدند كه طرف آدم هلويي تشريف دارند، قصد معامله ي پاياپاي داشتند گفتم: «نه! عمرا! مال خودمه» آقا خودشان از جلسه تشريف آوردند فرمودند وقت ندارند سرشان را... بله. پست و مقام و مسئوليت، فرصتي براي آقا باقي نگذاشته بود فرمودند عجالتا سفارش مي كنم شما را با استاد ديگري بنويسند. انشالله مراحل بعدي در خدمت هستم. گفتيم از آنجا كه دم ما از بچگي خر نداشت، بنويسيد! ...و اين شد كه اين استاد گلابي، خيلي مفت از چنگمان پريد اسم ما را با يك عدد شمر بن ذی الجوشن نوشتند كه در كار دباغي پوست هستند. حد و حدود تيم ملي را واقعا با ايشان مي سنجند. چك مي كنند در حد تيم ملي. ما كه آب از سرمان گذشته است. حتي فكر كردن در مورد اين بساط خيمه شب بازي، برايمان خنده دار شده چه برسد به بيان آن!
بساط آن طرف را كه كنار بگذاريم، بساط اين طرف ديدني تر بود. مردك! كافي است ما را ببيند تا استارتش بخورد. نميدانم چه حكمتي است كه سوزنش چپ و راست روي ما گير مي كند. گيرهاي سه، چهار و پنج پيچش به كنار. ظاهرا خاراندن زبان ما هم جزء سرگرمي هايش است.
جماعت منگولان هم كه طبق معمول در حال درجا زدن هستند و سوژه خنده ي ملت! از قضا كلاس «پرورش اساتيد» ي تشكيل داده اند كه چشمتان روز بد نبيند، جمع چهل و هفت كروموزومي ها واقعا جمع است. بيخيال...
خلاصه برويم و ببينيم كه اين پروژه يك ماهه بالاخره كي تمام خواهد شد. |
|
|
پي نوشت:
امروز پارسال (حد و ظرفیت) |
|
|
|
|
|
|
|
*
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 23:56 توسط حامد
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
|
 |
 |
جو خودجوش
|
 |
|
 |
|
|