تبليغاتX
روزنوشت حامد

صفحه نخست روزنوشت

پست الکترونيک حامد

بايگاني روزنوشت

جستجوي پيشرفته در روزنوشت

آخرين روزنوشت ها

 جانور
 زندگی دكمه بازگشت ندارد
 نفرین قدیمی ها
 جویندگان عاطفه
 غریزه فطری
 دنیا را بد ساخته اند
 یه آدم چقدر میتونه خر باشه
 روزگار ورتیگو
 عشق یعنی...
 تفکر پوچی
 دوستم داری
 اولین روز تابستان
 من یکی را هضم نکنید
 فرصت برای کارهای بد
 پرايوت پايلت لايسنس
 غلط می كنی كه غلط می كنی
 خودت رو گول بزنی
 مغز ما از اول کار نمی کرد
 من... من... من...
 تو روز روشن

موضوعات روزنوشت

 عمومی
 سينما
 مناسبت ها
 راه بيکران

اخبار روزنوشتي

 موسیقی متن فیلم «میم مثل مادر»
 فرود اضطراري يك هواپيما در شيراز
 هواپيماي دچار نقص در گيلان، به فرودگاه رشت منتقل شد
 يك هواپيماي كوچك به دليل نقص فني دراتوبان رشت - انزلي فرود آمد
 شهرام جزایری عرب دستگیر شد (عکس)
 وزیر دفاع اسرائیل و درپوش لنز دوربین
 تصاویر بسیار جالب (پرسپکتیو)
 اولين واكسي تلفني در ايران
 بدون شرح (Important to have friends)
 گزارش تصويری: جمع آوری لاشه هواپيمای توپولوف ايران اير تور از محل حادثه در فرودگاه مشهد (2)

گالري تصاوير روزنوشت

 جشن سولو - قسمت دوم (26/12/1385)
 جشن سولو - قسمت اول (26/12/1385)
 عاشورا (20/11/1384)
 روز دانشجو (15/9/1384)
 نمايشگاه عكس كاوه گلستان (19/8/1384)
 كنسرت گروه خورشيد در تالار وحدت (28/6/1384)
 تمرين گروه موسيقي خورشيد در تالار وحدت (27/6/1384)
 انتخاب واحد (23/6/1384)
 آرامگاه صفا (11/6/1384)
 نمايشگاه الكامپ (5/4/1384)
 
شادي مردم پس از صعود ايران به جام جهاني (18/03/1384)
 نمايشگاه كتاب 2  (19/02/1384)
 نمايشگاه كتاب 1  (18/02/1384)

روزنوشت هاي گذشته

 هفته دوم تیر 1387
 هفته اوّل تیر 1387
 هفته چهارم خرداد 1387
 هفته سوم خرداد 1387
 آرشيو

دوستان روزنوشت

 خرپ خرپ های مغز يه چپ دست
 دلم خواست... چي ميگي تو
 هواداران رسول صدرعاملي
 پرنده ای که ميخواست...
 تالارهاي گفتمان (گزاره)
 یادداشت های کوروش
 دنيای يه دختر ايرونی
 سيلوئت کاکتوس
 Iran Safe Host
 سينماي ايرانی
 اوهام محرمانه‌
 مصائب مسیح
 خيابون پشتی
 قطره ی دریا
 نيلوفر سپيد
 يک عمرانی
 گردنازخانوم
 آب معدنی
 لانگ شات
 در هم ببر
 پندار نيك
 کاپوچينو
 شعر نو
 موژان
 روزنه
 خُم

تعداد بازديدكنندگان

امروز:

سخن گفتن يك احتياج است اما گوش دادن يك هنر (يوهان ولفگانگ فون گوته)
پرواز شماره 93

ابهام نامه:

وقتی هنوز نمیدونی فراق رو با چه "ق" ایی می نویسن، چطوری از فراق دم میزنی؟


روزنوشت:

11 سپتامبر 2001
ساعت 9 صبح
آمريكا!
مهد تكنولوژي، پيشرفت، دقت، امنيت و ادعا!
در كمتر از چند دقيقه
شايد بزرگترين حادثه قرن
...

بعد از فاجعه 11 سپتامبر، فيلم هاي بسياري در رابطه با اين حادثه هولناك ساخته شد كه از معروف ترين آنها ميتوان به فيلم هاي Flight 93 و United 93 اشاره كرد. هر دو فيلم يك داستان را با قلمي متفاوت از هم روايت مي كنند. ماجرا مربوط به آخرين هواپيماي ربوده شده توسط ربايندگان در روز 11 سپتامبر 2001 و پس از برخورد هواپيماهاي قبلي به اهداف مورد نظر است كه چگونه سوار هواپيما مي شوند. چگونه اقدام به ربودن هواپيما مي كنند. و چگونه با مقاومت مسافران در انجام عمليات خود كه هدف قرار دادن يكي از قطب هاي مهم آمريكا از جمله كاخ سفيد و يا پنتاگون بوده است، ناكام مي مانند.
از اين دو فيلم، فيلم Flight 93 نسبت به فيلم ديگر (United 93) موفق تر بوده است. در Flight 93 همه چيز با دقت بيشتري به تصوير كشيده شده است، بطوريكه داستان را طبيعي تر جلوه مي دهد. در اين فيلم از چهره هاي آسيايي به عنوان ربايندگان هواپيما كه همگي عرب بوده اند، استفاده شده است. يكي از بازيگران اين فيلم كه در نقش رهبر تيم ربايندگان و هدايت گر هواپيما پس از تصرف آن است، يك بازيگر ايراني است كه بدليل شباهت چهره زياد در نقش يك عرب مسلمان بازي مي كند.
در اين فيلم مسلمان بودن و پايبندي ربايندگان به دين اسلام و سعي در منفي نشان دادن چهره اسلام، بارها به نمايش در مي آيد. ربايندگان همگي قبل از پرواز دعا مي كنند، قرآن مي خوانند و...
تكرار الفاظي مانند الله اكبر توسط ربايندگان كه باعث تشويش در بين مسافران پرواز مي شود، همگي را براي اين منظور آماده مي كند كه هم اكنون اقدامي انتحاري و رعب انگيزي توسط ربايندگان صورت مي گيرد.
ربايندگان به كابين خلبان حمله ور شده و كادر پرواز را سريعا از پا در مي آورند و يكي از عرب ها كه ماه ها در مورد سيستم هواپيماي ربوده شده در منزل مطالعاتي انجام داده است، كنترل هواپيما را در دست مي گيرد و آن را به سمت هدف نهايي هدايت مي كند.
يكي از ربايندگان يك بمب قلابي را با خود در هواپيما حمل مي كند و مسافران را تهديد مي كند كه اگر جلو بيايند، آن را منفجر خواهد كرد. بعد از گذشت مدتي از پرواز و استرس شديدي كه بر جو مسافران حاكم شده است، آنها متوجه هدف انتحاري ربايندگان و قلابي بودن بمب مي شوند و تصميم مي گيرند كه همگي با هم به سمت ربايندگان و كابين خلبان حمله كنند تا هواپيما را از چنگ آنان در بياورند. در نهايت در اين درگيري كه بين مسافران و تعدادي از ربايندگان در كابين خلبان رخ مي دهد، باعث مي شود كه هواپيماي چهارم (پرواز شماره 93) هرگز به هدف از پيش تعيين شده خود برخورد نكند، و در يك زمين جنگلي در كنار يك جاده سقوط كند و همه مسافران آن کشته شوند.
هم اينك در اين مكان سنگ يادبودي براي مسافران اين پرواز بنا شده و از آنها به عنوان قهرمانان پرواز شماره 93 ياد شده است.
در سكانس هاي مياني اين فيلم، جو پر تشويش خانواده هاي مسافران و كادر پرواز كه از تلويزيون خانه خود شاهد برخورد سه هواپيما با مركز تجارت جهاني و پنتاگون بودند نيز قابل توجه است. هر كدام از آنها سعي در برقراري تماس با عزيز خود در پرواز شماره 93 مي كردند. تعدادي از آنها موفق به تماس با عزيزان خود در هواپيما مي شوند ولي متاسفانه هرگز موفق به ديدار دوباره آنها بر روي زمين نمي شوند.


پي نوشت:

فيلم دردناكي است. پيشنهاد مي كنم ببينيد.


موضوع: سينما
* نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 23:59  توسط حامد
مرد عنکبوتی 3

ابهام نامه:

اين روزها چقدر خر زياد شده...
بريم يه خر بندي (بر وزن ماست بندي) بزنيم


روزنوشت:

از قديم الايام كودكان و حتي آدم بزرگ ها به داستان هاي تخيلي مثل مرد عنكبوتي، سوپر من و... علاقه زيادي داشتن. تصور اينكه خودمون رو جاي شخصيت هايي مثل مرد عنكبوتي بذاريم و تو هوا پرواز كنيم و از اين ساختمون به اون ساختمون بپريم و با مخ به زمين بخوريم بدون اينكه چيزيمون بشه، براي يه رده سني خاص ميتونه جذاب باشه. و همينطور ماجراهايي كه در حواشي اين فيلم ها اتفاق مي افته، براي بزرگتر ها هيجانات خاص خودش رو به همراه داره.

بعد از اسپايدر من 1 و 2، حالا اسپايدر من 3 ساخته شده تا يه بار ديگه ركورد فروش بازار سينما رو بزنه. همون داستان ها و بازيگرهاي سري قبل، ايندفعه با يك حاشيه پر رنگ تر و يك شخصيت خاكي!
يه متهم به قتل كه نا خواسته طعمه ي يك آزمايش فيزيكي ميشه و تبديل به مردي شني ميشه كه وجودش از خاك تشكيل شده و هر زمان كه اراده كنه متلاشي و دوباره ساخته ميشه. كاملا در فيلم مشهوده كه قدرت قهرمان قصه (مرد عنكبوتي) در مقابل مرد شني بسيار ناچيزه. و پس از جنگ و كشتار مرسوم پايان اين فيلم ها كه تقابل بين خوب و بد رو به نمايش ميذاره، مرد شني كه تا اون لحظه نمادي از بدي بود، بعد از بازگو كردن حقيقت ماجرا براي اسپايدر من، به دنبال زندگي خودش ميره.

فيلم هايي مثل اسپايدر من، اگر تا 10 شماره از اونها هم ساخته بشه، در عين حال كه از جذابيت هاي اونها به مرور كاسته ميشه ولي بازار فروش خودشون رو از دست نميدن. شخصيت هايي مثل اسپايدر من و سوپر من، شخصيت هاي جاودانه هستن كه براي هميشه تو ذهن همه مردم دنيا ثبت شدن.
طي چند سال گذشته، سينماگران سعي در قهرمان پروري و خلق اشخاصي از اين دست بودند كه در اين راستا موفق به خلق اشخاصي مثل هري پاتر هم شدند، ولي قطعا شخصيت هايي مثل هري پاتر نميتونن جاي اسطوره هاي خيالي مثل مرد عنكبوتي رو بگيرن.

در ايران هم «به اندازه خودمون» شخصيت هاي جاودان سينمايي داريم. شايد نه قهرمان ولي جاودانگي شخصيتي مثل كلاه قرمزي رو نميشه انكار كرد. شايد روزي هم بتونيم شخصيت هايي خلق كنيم كه نه فقط به داخل مرز، بلكه اسمشون به بيرون مرزها هم كشيده بشه. البته در اين وادي بايد مواظب دنده عقب رفتن ها و جلوگيري از برداشت ها و يا پيدايش واقعي شخصيت هاي سياه هم بود!


پي نوشت:

بعضي وقت ها خودم هم در ابهامات خودم پيچونانده ميشوم (فعل جديده از پيچوندن)


موضوع: سينما
* نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 23:59  توسط حامد
مارها در هواپیما

ابهام نامه:

بعضی بی جنبه ها فکر می کنن ما هم مثل خودشون بی جنبه ایم
نترس بابا
به خودم نگرفتم


روزنوشت:

نميدونم چي شد يهو ديشب هوس كردم بشينم يه فيلم نسبتا ترسناك ببينم. البته ترسناكيش فقط بدليل وجود انواع و اقسام مارها بود. فكر كن همه خوابيدن، تو هم داري با كامپيوتر يه فيلم ترسناك با هدست (و صداي بلند تو گوش ت) مي بيني، يهو يه مار كبري دور خيز مي كنه و طوري حمله مي كنه كه انگار ميخواد از مانيتور بياد بيرون.
يا صحنه اي كه يه مار پيتون تو هواپيما دور يه مسافر چنبره ميزنه و استخونهاش رو خورد مي كنه و بعد هم از كله ي اون بنده خدا شروع مي كنه به خوردنش.
يا صحنه اي كه يه مار خوش خط و خال بنفش خفن ميره تو لباس يه خانومي كه روي صندليش خوابش برده و وقتي متوجه مار ميشه، آقاي مار حمله مي كنه و چشم خانم محترم رو در مياره.
يا صحنه اي كه يه آقا ميره تو دستشويي هواپيما و بعد يه مار از اون پائين در مياد و... (بدليل رعايت مسائل اخلاقي، از گفتن بقيه داستان خودداري مي شود)
يا اينكه يه مار كبري دست يه پسر بچه ناز گوگوليه 5 6 ساله رو نيش ميزنه و بچه در حال گريه كردن و مردن جلوي چشم بقيه ست (البته نميميره)
يا اونجايي كه مارها خلبان و كمك خلبان رو نيش ميزنن و ميكشن.
و دست آخر اونجا كه يه مار پدر سوخته مياد يه بچه ي چند ماهه رو نيش بزنه كه سر مهماندار پير هواپيما ميره بچه رو نجات ميده اما خودش كه در اون ماه قرار بوده بازنشسته بشه، قرباني ميشه و ميميره

توصيه ايمني: از اين به بعد وقتي سوار هواپيما ميشيد، حواستون به مارهايي كه احتمالا در قسمت بار هواپيما نگهداري شدن، باشه. چون ممكنه هر لحظه از قفسشون آزاد بشن و به سمت كابين مسافرها حركت كنن و بزنن همه رو بكشن


پي نوشت:

دوباره حالم بده
من چرا خوب نميشم؟
حس ششم داره ميگه قراره يه چيزي بشه.


موضوع: سينما
* نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:59  توسط حامد
ملاقلی پور هم رفت

ابهام نامه:

نميدونم چرا امروزم كلهم به ياد اون «قلمدون صادق» گذشت


روزنوشت:

اولين بار كه سفر به چزابه رو ديدم، هيچي ازش نفهميدم.
هيوا رو هم همينطور...
مزرعه پدري كه نوبر بود

فكر كنم اگه باز هم ببينم چيزي ازش نمي فهمم.
 

خيلي ساده بعد از هزار سال داشتم كانال هاي تلويزيون رو اينور اونور مي كردم كه عكس رسول رو ديدم. نوشته بود: رسول ملاقلي پور در گذشت...

يه علامت سوال تو ذهنم ايجاد شد. فقط دو سه دقيقه به اين فكر مي كردم كه «در گذشت» يعني چي!
اون دو سه دقيقه كه تموم شد، تازه فهميدم كه «در گذشت» يعني در گذشت...

اما خيلي مفت درگذشت
فقط 51 سال؟

روحش شاد


پي نوشت:

عمر آدمي رو مي بيني؟


موضوع: سينما
* نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 23:59  توسط حامد
جشنواره منگول ها

ابهام نامه:

بعضي وقت ها بعضي ها از اون چيزي كه بايد باشن دور ميشن...


روزنوشت:

جشنواره فيلم فجر امسال جشنواره ي منگول ها بود. تو اين سال هاي اخير هر جشنواره ملقب به يه اسمي بود كه امسالي هم جشنواره منگول ها بود. بين هر سه فيلم، حداقل دو فيلم با موضوع آدم هاي منگول، موجي، ناقص، چند تا كروموزوم بالا و پائين و... بود. من نميگم اينها بده، فقط ميگم اگه ميخوايد همش از اين فيلم ها بذاريد از قبل اعلام كنيد كه داريد جشنواره فيلم هاي خاص برگزار مي كنيد، كه اون ديوونه وقتي ميشينه تو سينما حداقل تشخيص بده كه اومده جشنواره و همه چيز رو به مسخره نگيره... همين!


پي نوشت:

بعد از سه روز گفتيم بريم... كه هوا خراب شد.
اين برف هم جالبه ها... اول مياد، ميري جلو ديگه نمياد، يه كم ميري جلوتر دوباره مياد. نه؟


موضوع: سينما
* نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 23:29  توسط حامد
روز نهم جشنواره

ابهام نامه:

شديم سوژه خنده ي مردم
هر كي از در مياد تو احساس دلسوزي مي كنه
بابا من اونقدرها هم برام مهم نيستااااا
اينقدر همه رو مسخره كرديم كه حالا دارن به ريشمون مي خندن
امروز كه همه ميريم اون دنيا...
البته پيشمرگ همه، منم!
من ميپرم روي مين
بقيه ميرن خونه
باحال ميشه نه؟
من آماده ي مردنم!


اتوبوس شب

نويسنده و كارگردان: كيومرث پوراحمد

فيلم سياه و سفيد ديدين؟
نه بابا مشكل من كه با سياه و سفيديش نيست...
مشكل من با اين همه فيلم هاي واقعا توپپپپ تو جشنواره امساله
من موندم اين فيلم موضوعش كجاش بود؟
ملت هم خدا رو شكر همه از دم جو زده!
همه ريخته بودن تو سالن، مثل...
اينقدر صندلي از بيرون آوردن كه كم مونده بود بجاي اينكه سقف بريزه رو سرمون، زمين دهن باز كنه ما فورتي بريم توش
حالا اين جماعت بدبخت سينما نديده اي كه سالي يه بار هم سينما نميرن، واقعا اومدن فلان فيلم ببينن؟! يا رفتن يه جايي ديدن بقيه صف گرفتن، اينا هم جوگير شدن رفتن تو صف زنبيل گذاشتن؟
بگذريم...

پوراحمد هم با اين فيلم درست كردنش
تقصير پوراحمد نيست، فيلمنامه هاي اين چند ساله اخير انگار بخشنامه از بالاست
والا بخدا!
همه فيلم ها بي سر و ته يا با موضوع هاي آبكي
امسال يه فيلم درست و حسابي نديديم
حالا درسته كه همش تو سينما خواب بودم، ولي اون چند دقيقه ي اول فيلم ها هم كه بيدار بودم، هيچيش عمرا شصت درصد به درد نميخورد...

همين بسه ديگه. باز ساعت 5 صبحه. من ديشب هم تو سينما خواب بودم. اين خستگي كوفتي ول نمي كنه كه!
بريم دنبال بدبختيمون...
روز تعطيل هم آرامش نداريم.


پي نوشت:

روزي 4 ساعت خواب، زياد هم مناسب نيست...
خدا رو شكر شر اين جشنواره امشب كنده ميشه


موضوع: سينما
* نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 23:59  توسط حامد
روز هشتم جشنواره

ابهام نامه:

اصلا حس خوبي ندارم...
خيلي عقبم!


پابرهنه در بهشت

نويسنده و كارگردان: بهرام توكلي

البته من سر اين فيلم كاملا خواب بودم، وگرنه حتما تعريف مي كردم چي شد
الان هم ساعت 5 صبحه! خيلي خوابم مياد، اما...


پي نوشت:

ديگه حالم از جشنواره بهم ميخوره!


موضوع: سينما
* نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 23:59  توسط حامد
روز هفتم جشنواره

ابهام نامه:

ديوونه!
ديوونه ها!


بچه هاي ابدي

نويسنده و كارگردان: پوران درخشنده

بله... نه... بله... نه
اين دوست منه
من داماد
داداشي...

نحوه ي برخورد با كودكان چهل و هفت كروموزومي!
(حوصله ندارم مثل هژير فيلم تعريف كنم )

بازيگران: شهاب حسيني، الهام حميدي، هادي مرزبان، پانته آ بهرام، آهو خردمند


پي نوشت:

تقديم به آنان كه كفش هاي كودكي شان هنوز اندازه پايشان است
«پوران درخشنده»


موضوع: سينما
* نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 23:59  توسط حامد
روز پنجم جشنواره

ابهام نامه:

معجزه به ايمان احتياج داره، نه زمان!

(آفتاب بر همه يكسان مي تابد - عباس رافعي 1385)


آفتاب بر همه يكسان مي تابد

نويسنده و كارگردان: عباس رافعي

بازيگران: مريلا زارعي، لاله اسكندري، احمد مهران فر

[بوي بنزين، بوي آفتاب، بوي...
دست بزن دستتتت
دست بزن كه...
پاي يه جانباز شيميايي در ميونه
اميد دارن كه خوب بشه
اما اگر هم نشد، مهم نيست. مهم اينه كه يه بار ديگه راه جاده ي سبز رو بره!
زمين و زمان دست به دست هم دادن كه رضا يه بار ديگه از مسير سبز رد بشه

خودت رو گم كردي؟
زنگ بزن پيداش كن

رضا رد ميشه
رضا خوب ميشه؟
معجزه ميشه؟
وقتي همه چيز درست شد كه «ايمان» داشتي]

براستي آفتاب بر همه يكسان مي تابد؟


پي نوشت:

در جشنواره همه چيز ممكنه:
در لحظه هاي آخر، فيلم تعويض ميشه
فيلم چند ساعت دير ميرسه
فيلم اصلا نميرسه...


موضوع: سينما
* نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 23:46  توسط حامد
روز چهارم جشنواره

ابهام نامه:

3 تا هزار تومني هم پول زياديه هاااا


پاداش سكوت

كارگردان: مازيار ميري


حاجي، يحيي رو من كشتم؟!

[قبلي ها كليشه
اين يكي بي محتوا
كشتم، كشتي، كشت!
كه چي؟
اين يكي هم بدتر از پارسالي!
پرويز پرستويي، رضا كيانيان علاف يه قصه براي كودكان زير پنج سال، اما نه كودكانه
حاجي ما براي پول اينجا نيومديم
حاجي كي به كجا رسيده و ما به كجا رسيديم
حاجي اينا همرزم هاي تو هستن
حاجي.. حاجي... حاجي...

فريادها و قاطي كردن هاي حاج كاظم آژانس
بي صدايي رضا كيانيان
از دست رفتن عباس آژانس
اما اين بار در حين جنگ، نه بعد از جنگ
(يه اصغر نقي زاده رو كم داشت. اگه اين يكي بود، همه چيز تكميل بود بجز اصل كاري!)
يك عذاب وجدان
اما نه دستمايه اي خوب براي يك فيلمنامه

استفاده از چهره هايي مثل پرويز پرستويي، آتيلا پسياني، پريوش نظريه، مهتاب كرامتي، فرهاد اصلاني، سيما تيرانداز... براي سر كار گذاشتن مردم!]


پي نوشت:

كي مسئول فحش هاي مردم قنديل بسته ست؟


موضوع: سينما
* نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 23:47  توسط حامد
روز سوم جشنواره

ابهام نامه:

جشنواره = آئينه روشني


ميناي شهر خاموش

نويسنده و كارگردان: اميرشهاب رضويان

ديگه عاشق شدن ناز كشيدن فايده نداره نداره
ديگه دنبال آهو دويدن فايده نداره نداره
وقتي اي دل، به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگه دار
وقتي اي دل، به چشمون غزل خون ميرسي خودتو نگه دار، خودتو نگه دار

اي دل ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
وقتي اي دل، به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگه دار 
وقتي اي دل، به چشمون غزل خون ميرسي خودتو نگه دار، خودتو نگه دار

[داستان سه عشق نافرجام... سه عشق مشابه، اما نه شبيه بهم. تقابل عشق سه نسل متفاوت... عشقي كه خاموشش كردند، عشقي كه خاموش شد و عشقي كه روشن نمي شود]

بازيگران: عزت الله انتظامي، مهران رجبي، صابر ابر


پي نوشت:

1. بعضي ها رو دويست سال يكبار هم دوست نداري كه ببيني... مثل همين آقاي دفرانسيل!

2. وقتي بهت پاتك ميزنن، بايد كلك رشتي بزني!


موضوع: سينما
* نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 23:22  توسط حامد
روز اول و دوم جشنواره

ابهام نامه:

كسي كه ميخواد به آينده فكر كنه نبايد گذشته رو يدك بكشه

(سنگ، كاغذ، قيچی - سعيد سهيلي - ۱۳۸۵)


سنگ، كاغذ، قيچي
نويسنده و كارگردان: سعيد سهيلي

حاج مرتضي گفت به رضا بگين
هم تير و تركش، هم ميدون من
همه شون بيان به آدرس من
سيدرضا گفت به روح مسعود، تو تير و تركش، بي چكمه بي كلت، هر جا بپيچه با كله ميام
با صدا تا حجله، چهل تا چلچراغ.

اين بازي يه برنده داره
هزار بار هم كيش بشم اما مات نميشم!

[يه شبه كليشه ي قديمي با يه كم نوآوري
گاو صندوق «دوئل»
پرده كركره هاي «آژانس شيشه اي»
و جاي خالي حاج كاظم كه هم رزمش پر كرده بود!]

بازيگران:
امين حيايي، شهرام حقيقت دوست، انديشه فولادوند، رامتين خداپناهي، قاسم زارع