|
روزنوشت:
شخصا زنگ زد گفت چرا نيومدي معرفي بدي؟ گفتم يه بار دادم، ديگه لازم نيست بدم گفت من تعيين مي كنم چند بار بايد امتحان بدي! گفتم: نگتيو! تغييرات هر روزه ي قانون شما به من و امثال من ربطي نداره گفت: براي محك زدن خودت بيا... گفتم: باشه، كي بيام؟ گفت: هر وقت دوست داشتي
امروز دوست داشتم! رفتم (رفتيم...) اول خيلي خودمون رو براش گرفتيم! (يه آدم گل اونجا بود كه دلم نمي اومد اون قيافه رو به خودم بگيرم و باهاش سريع گرم نگيرم. بنده خدا هم تعجب كرده بود كه چرا ما اين تيريپي شديم. اما اگه اون ژست رو ميشكونديم همه چيز خراب ميشد. متاسفانه مجبور بوديم!) من خندم گرفته بود اما قرار بود نخندم نميتونستم اين همه خالي بندي علني رو ببينم و نخندم جلوي خودم رو گرفتم گير داد به ريشششش! گفت: چطوري ميرزا كوچك خان جنگلي؟ گفتم: اگه اون باشم كه خوبه! دو سه نفري اونجا بودن كه از قبل هم من اونها رو مي شناختم و هم اونها من رو! گفت: اين كه مي بينيد اينطوري نبودااا. امتحان هاي دانشگاهش داغونش كرده ظاهرا... از عوارض تب امتحانه! قرار بود نخندم... همچنان در اين فقره صبر پيشه كردم
يه ست سوال گذاشت جلوي ما تو كل دنيا رو بگردي سوالاتي به اين مزخرفي پيدا نمي كردي اينقدر همه چيز توش پيچ در پيچ بود كه معلوم نبود چي به چي بود كاملا مشخص بود كه ميخواد تلافي كنه و جواب پررو گري هاي ما رو بده! ميخواست ما رو ضايع كنه بگه هيچي نيستيد! حالا ما كه ادعايي نداريم. واقعا هيچي نيستيم. ولي اينكه "اون" بخواد اين رو ثابت كنه... خب براي هر كسي زور داره. چون اين "اون" هر كسي نيست.
گفتم اينجا شلوغه، همه حرف ميزنن ما نميتونيم تمركز كنيم. ميخوام برم يه جاي ديگه بشينم. گفت نميشه! مراقب نداريم بفرستيم بالاي سرتون! رفت اونجا رو خلوت كرد. به همه ساكت باش از نوع خودش داد.
امتحان تموم شد. برگه ها رو همون جا تصحيح كرد. كليد رو گذاشت روي پاسخنامه. يك دو سه... تعداد زده... تعداد غلط... درصد كل... تاپ گريد شدم! (امتحان مزخرفي كه همه زير 30% شده بودن) روش كم شد. وقت من بود كه دور بردارم. اما حوصله نداشتم... ...هنوز هم از موضع گيري هاي مزخرفش كوتاه نمي اومد. از من سوال كرد: سوال ها چطوري بود؟ گفتم: خیلی رک گفتم به درد نميخورد. همش كلك رشتي بود. امتحاني نبود كه سواد كسي رو بسنجه! هيچي نگفت. بعد از امتحان گفتم سوال ها و پاسخنامه ها رو بده، ميخوام ببينم اشكال هام چي بوده! برگه رو داد... سه تا سوال غلط براش در آوردم... گفتم بيا! اين هم از سوال هاتون كه ميگيد مو لا درزش نميره. با اون سواد كمش، شروع كرد به توجيه كردن اون سه تا سوال جلوي چند تا آدم ديگه براش دليل هاي قانع كننده اي از همون كتابي كه ازش حرف ميزد آوردم كه ديگه هيچي نتونست بگه. وقتي كم آورد، گفت نمره ش رو بهتون اضافه مي كنم. گفتم: من نمره نميخوام، من كه قبول شدم. فقط ميخواستم بگم كه...
يه برخورد مختصري از "يه نوعيش" هم رخ داد كه جالب نبود شايد نبايد گفته ميشد، اما گفته شد. يه جورايي شايد بي ادبي بود. اما بهر حال اين طرف خودش ميخاره! |